براي جستجو در مطالب اين صفحه واژه مورد نظر را در زير وارد نماييد:
قالب ســـاز بلاگفـــــــا ![]()
آسمان پر ستاره من ![]()
زندگیبرگبودندرمسیربادنیست ![]()
شهر دل ![]()
دلم تنگ دل است-مریم ![]()
خواص بعضي ازگياهان ![]()
کوچه دل ![]()
منتظراشاره دوست ![]()
پابرهنهزادهکوچههایاحساس ![]()
وبلاگ مملی ![]()
الله اکبر ![]()
کتابتعشقودلنوشتهمنصور ![]()
مطالب عاشقانه ![]()
همه چیز از همه جا ![]()
الهه عشق ![]()
بهترین هابرای شما ![]()
دردنامه های دل خویش ![]()
امیر ![]()
دلتنگی ![]()
عشق آسمونی... ![]()
تصاویرمتحرک برای وبلاگ1 ![]()
تصاویرمتحرک برای وبلاگاتون ![]()
بهترین روزهای زندگی ![]()
محبان مهدی(طنین محبت) ![]()
راز اشک ![]()
شعرسپید و داستان سیاه ![]()
یادداشتهایکموبیشروزانهدوبرادر ![]()
نسل بیدار ![]()
اگرشعروعکس می خوای یاعلی ![]()
ترنم باران ![]()
سرسپرده ![]()
قالبساز آنلاین برای وبلاگ ![]()
اطلاعات علمی ![]()
فریاد فردا ![]()
هرچيبخوايتوشهست ![]()
مرکز دانلود رایگان نرم افزار ![]()
@آواره.مجنون.دیوانه@ ![]()
پشت سکوت آزاده ![]()
زمونه ![]()
سهم من از تو ![]()
سايتي پر از احساس ![]()
اعتماد به نفس داشته باش ![]()
دنیای دانلود ![]()
بی مقدمه درزندگی مجازی ![]()
كاشدردهكدهعشقفراوانيبود ![]()
طراح قالب:رضا فراهاني
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد.
رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد.
هرروز که میگذشت تعــداددرخت هایی که قطع میکرد کمتروکمترمی شد.
پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرتخواهی گفت کهخودش همازاین جریان سردرنمیآورد. رئیس پرسید:"آخرینباری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان میکردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:9:42 AM

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز ، غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسرنوح گفت:اماآن که غرق میشودخداراخالصانهترصدامیزند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که توگرفتار شدی،هرکفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش . پيش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، پسر نوح اين را گفت و رفت.
دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟
سراب و افسانه ای میان مردمان هست که هنگامی که به دنیای ظلمات و تاریکی رفتی هرگز راه به سوی نور پیدا نخواهی کرد، در حالی که نور درون قلب ها را نمی بینند که از میان تاریک ترین قلب ها نیز ممکن است زبانه بکشد و راهی به سوی نور بگشاید…
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:8:51 AM

در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.
نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.
ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:8:6 AM
مرا کسی نساخت.خدا ساخت
نه آنچنان که "کسی می خواست"
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود.کس بی کسان
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .
من یک گل بی صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دمید
و بر روی خاک و در زیر آفتاب
تنها رهایم کرد
"مرا به خود واگذاشت".
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:7:55 AM
|
مادر گوهر گرانبهايی است؛بی مثل در آفرينش
|

مادر مهربونم
عزيز خوشزبونم
تو گل بيخار مني
رفيق من ، يار مني
وقتي كه غصه دار باشم
فقط تو غمخوار مني
اي جان من فداي تو
بهشت به زير پاي تو
ميلاد دختر نبي
فاطمه همسر علي
مبارك است براي تو
از ته دل بهت ميگم
دوستت دارم هميشه
براي روز مادر،
هر كادويي بگيرم
قابل تو نميشه

مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:8:34 AM

« ...... اینک من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم با آنها هر کاری که می خواهی بکن.....
ودیعه ام را به دست کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است........
ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است.
بغض هزارها درد مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ........ خود در انتظار هر چه خدا بخواهد. »
« بخشی از واپسین سخنان دکتر شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی »
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:9:28 AM

كوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
![]()
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی ![]()
![]()
![]()
به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن![]()
![]()
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:7:51 AM

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یك ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاوشده بودوازطرفی وقت بستن مغازه بودتعطیل کردوبدنبال سگ راه افتاد.
سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرآ نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا میکرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد .قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت وکمی عقب رفت و خودش را به درکوبید .اینکار را بازهم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یك نابغه است.این باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت : تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه : مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .
دوم اینکه : چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه : بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعیکنیم ارزشواقعی هرچیزی رادرک کنیم ومهمتراینکه قدرداشتههایمان رابدانیم
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:8:47 AM

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...
پرپر شدن یاس بوستان رسول، بانوی عفاف و عصمت، حضرت زهرای بتول علیهاالسلام را تسلیت می گویم.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:1:41 PM


يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.
دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار :دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
پنج :بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.
هفت :تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هشت :هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
نه :شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
ده :به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.
يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
سيزده :زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:11:19 AM

معلم پای تخته دادمیزد،صورتش ازخشم گلگون بود،ودستانش به زیرپوششی ازگردپنهان بود
ولی آخر كلاسی ها ،لواشك بین خودتقسیم می كردند ،وان یكی درگوشه ای دیگر جوانان راورق میزد،برایآنكه بیخود هایوهو میكردو با آن شور بی پایان ،تساویهای جبری رانشان می داد .
خطیخوانابهرویتختهایكزظلمتیتاریك،غمگینبود،تساویراچنینبنوشت:یكبایكبرابرهست.
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد ،به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ،
معلم،مات بر جا ماند ،و او پرسید :گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز،یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت ،
معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود
واوبا پوزخندی گفت:اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود ، وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت ،پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود ،آن كه صورت نقره گون،چون قرص مه می داشت ،بالا بود، وان سیه چرده كه می نالید ،پایین بود
اگریك فرد انسان واحد یك بود ،این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود ،نان و مال مفت خواران ،از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟یك اگر با یك برابر بود ،پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟، یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود ،پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید ، یك با یك برابر نیست
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:12:53 PM

در باغ بی برگی زادم.
و در ثروت فقر غنی گشتم.
و از چشمه ی ایمان سیراب شدم.
و در هوای دوست داشتن،دم زدم.
و در آرزوی آزادی سر بر داشتم.
و در بالای غرور،قامت کشیدم.
و از دانش،طعامم دادند.
و از شعر، شرابم نوشانند
و از مهر،نوازشم کردند.
و حقیقت،دینم شد و راه رفتنم.
و خیر ،حیاتم شد و کار ماندنم.
و زیبائی، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:ترنم
در:9:55 AM








به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!