|
ترنم زندگی به تک تک لحظات زندگی بیاندیش
| |||
|
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 10:26 AM ] [ ترنم ]
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 9:15 AM ] [ ترنم ]
![]() اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . دکتر علی شریعتی [ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 7:50 AM ] [ ترنم ]
لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما باتمام پرهیزگاری، درزندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. [ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 8:30 AM ] [ ترنم ]
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت،به اوگفت پادشاه،اهل معرفت است،اگراحساس کند که توبنده ای ازبندگان خداهستی،خودش به سراغ توخواهدآمد. جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت . روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد . همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ )) جوان گفت:اگرآن بندگی دروغین که بخاطررسیدن به معشوق بود، پادشاهی رابه درخانه ام آورد، چراقدم دربندگی راستین نگذارم تاپادشاه جهان رادرخانه خویش نبینم؟ دنبال خدا، اول در وجود خود بگرديم [ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 1:26 PM ] [ ترنم ]
سال جدید را با سخنان زیبای دکتر شریعتی آغاز می کنیم
زندگی خوردن و خوابیدن نیست . [ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 9:2 AM ] [ ترنم ]
![]() دخترکوچکی هرروزپیاده به مدرسه میرفت وبرمیگشت. بااینکه آن روزصبح هوازیادخوب نبودوآسمان نیزابری بود، دختربچه طبق معمولِ همیشه،پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهرکه شد، هواروبه وخامت گذاشت وطوفان ورعدوبرق شدیدی درگرفت. مادرکودک که نگران شده بودمبادادخترش درراه بازگشت ازطوفان بترسدیااینکه رعدوبرق بلایی برسراوبیاورد،تصمیم گرفت که بااتومبیل بدنبال دخترش برود.باشنیدن صدای رعدودیدن برقی که آسمان رامانندخنجری درید،باعجله سوارماشینش شده وبه طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه،ناگهان چشمش به دخترش افتادکه مثل همیشه پیاده به طرف منزل درحرکت بود،ولی باهربرقی که درآسمان زده میشد، ومیایستاد،به آسمان نگاه میکردولبخندمی زدواین کارباهردفعه رعدوبرق تکرارمیشد. زمانیکه مادراتومبیل خودرابه کناردخترک رساند،شیشه پنجره راپایین کشیدوازاوپرسید:چکار میکنی؟ چراهمینطوربین راه می ایستی؟ دخترک پاسخ داد:من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظربیاید، چون خداوندداردمرتب ازمن عکس میگیرد! باشدکه خداوند همواره حامی شمابوده وهنگام رویارویی باطوفانهای زندگی کنارتان باشد درطوفانهای زندگی لبخندرافراموش نکنید [ سه شنبه چهاردهم دی 1389 ] [ 3:25 PM ] [ ترنم ]
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..." به ديگران کمک کنيم بالاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه این داستان رو برای هر کس که دوست دارید بفرستید... نگذارید زنجیر عشق به شما ختم بشه ! [ سه شنبه نهم آذر 1389 ] [ 12:17 PM ] [ ترنم ]
|
|||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||