تبليغاتX
ترنم زندگی
designer: AmiR-Hossin-KhaTeRi-WwW.GhalebkaDe.Sub.iR
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
۞زیباترین قالبهای وبلاگ۞ فال حافظ
فال ازدواج
استخاره به قرآن
اخبار ايران
تعبيرخواب
حميدجون يك‌سايت‌ديدني‌
روزنامه ‌ايران‌
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:ترنم زندگی در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار را براي شما انجام دهيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
تبلیغات

      کار کوچک

مسافري در مكزيك در ساحلي دور افتاده قدم ميزد. مردي را ديد كه مدام دولا مي شد و چيزي را از روي زمين برمي داشت و توي اقيانوس مي انداخت. نزديك تر رفت و ديد كه او صدف هايي را كه به ساحل افتاده بودند به آب باز مي گرداند.جلو رفت و از او پرسيد كه چه كار مي كند. مرد پاسخ داد كه الان موقع مد درياست و آب اين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را به آب برنگردانم از كمبود اكسيژن خواهند مرد. مسافر گفت مي فهمم اما در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارد،‌ تو كه نمي تواني به آن ها كمك كني و همه ي آن ها را به آب بر گرداني. تازه همين يك ساحل نيست كه. نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند. مرد لبخندي زد. دولا شد و دوباره صدفي را برداشت و آن را به آب انداخت و جواب داد: براي اين يكي اوضاع فرق كرد.

درست هست که در این دنیا انسان هایی که نیاز به کمک دارند خیلی زیاد هستند و ما نمی توانیم کاری برای همه اون ها انجام بدیم. ولی آیا خدا از ما راضی میشه اگه بگیم من که خودم کلی مشکل دارم چطور به اون ها کمک کنم و این همه آدم هستند که می تونن کمک کنن و اون ها برن بهشون کمک کنن و یکی حالا باید بیاد به من کمک کنه. همون یک ذره کار کوچیکی که ما بتونیم بی توقع برای کسی انجام بدیم یک دنیا ارزش هم برای خودمون و هم برای اون شخص داره و خدا رو شاد کردیم. به امید روزی که همه بشر بی نیاز از دیگران باشند!

[+] نوشته شده توسط ترنم در 9:55 AM | |

      نگرش

            

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً باالهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید درزندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

   او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:

« صبح یک روز تعطیل درنیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباًیک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم ازبیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در
 آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.» 

  استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... 

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»    

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد.»    

دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می‌اندازد که:  
« پیش چشم ات داشتی شیشه‌ی کبود          لاجرم عالم کبودت می‌نمود »

[+] نوشته شده توسط ترنم در 10:11 AM | |

      سلف سرویس

11.720.jpg, hosted by TheImageHosting.com

امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.

 اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.

 از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت:
  «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»

 مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»

 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

 « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »

 امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که

زندگي هم در حکم سلف سرويس است:

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها، سرورها و غم ها در

برابرماقراردارد؛ در حاليکه اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و

 آن چنان محواين هستيم که ديگران دربشقاب خودچه دارند ودچارشگفتي

شده ايم که چرا اوسهم بيش تري دارد، که از میز غذا و فرصت های خود

غافل می شویم ...؟!!درحالیکه هرگزبه ذهنمان نمي رسدخيلي ساده از

جاي خودبرخيزيم وببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه ميخواهيم،

برگزينيم

[+] نوشته شده توسط ترنم در 9:48 AM | |

      به یاد دیگران هم باشیم

پرده اول
زمان: پنج شنبه شب
موضوع: مراسم خواستگاري
شب هنگام است، يك
pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بيست و چندم يك آسمان خراش در خيابان الهيه براي حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس هاي شيك و با دسته هاي گل و بعضا هدايايي در دست به پنت هاوس وارد مي شوند. در اين مراسم طبق سنت كهن ايراني با مراسم خواستگاري، شربت، شريني، ميوه و شام سرو مي شود. تنها هزينه ي شام 150 نفر مهمان، رقمي حدود 170 ميليون ريال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد مي شود. مراسم خواستگاري در محيطي صميمي و بدون نگراني انجام مي شود.
در پايان مراسم مهمانان از ميزبانان به خاطر پذيرايي تشكر كرده و به سوي خانه ها پرواز مي كنند.
پرده دوم
مراسم: سفر
موضوع: صرف شام
همان پنجشنبه حدودا همان ساعات
مادري با دختر 9-8 ساله اش كه به شدت معصوم مي نمايد و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد مي شوند. مادر كه بسيار موقر است به آرامي به پيشخوان نزديك مي شود و از مدير رستوران مي پرسد:
ـ ببخشيد ارزانترين غذاي اين رستوران چقدر است؟
ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوكباب كوبيده.
ـ آيا غذايي ارزانتر از اين نداريد؟
ـ خير، از چلوكباب كوبيده ارزانتر چه مي خواهيد؟
فرزند با خجالت چادر مادر را مي كشد و نجوا مي كند:
ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمين مي كوبد.
مادر با اضطراب به مدير رستوران مي گويد:
ـ اگر كباب كوبيده را بدون برنج بدهيد چقدر مي شود؟
ـ 2000 تومان خانم.
ـ لطفاً يك پرس بگذاريد.
چند قدم به سمت ميزهاي سالن پيش مي رود، داخل كيفش را وارسي مي كند. مناعت طبع، نياز فرزند و ... با اين همه برمي گردد و خواهش مي كند:
ـ آقا ببخشيد گوشت برايمان خوب نيست لطفا سفارش مرا لغو كنيد.
اما كودك كه تصميم به لغو برنامه ندارد، اين بار گريه را سر مي دهد. قطرات بلورين اشك به آرامي در گوشه ي چشم مدير رستوران نيز ظاهر مي شود، اما خودش را جمع و جور مي كند، پشت به مادر مي ايستد و مي گويد:
ـ ببخشيد خانم غذا را گذاشته اند، نمي توانم كنسل كنم.
چند دقيقه بعد براي اينكه مادر تحقير نشده باشد، از همان غذا (يك پرس چلوكباب كوبيده با يك سيخ كباب اضافه) روي ميز گذاشته مي شود.
مدير رستوران:
ـ يك سيخ كباب جايزه ي دختر خانم گل شماست.
و به آرامي يك قطعه اسكناس دو هزار توماني را به سمت دخترك مي لغزاند و مي گويد:
ـ اين هم براي خريدن يك عروسك كوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستي.
و تحمل نمي كند به نايبش مي گويد:
ـ اون خانم با دخترش حساب كردن يادت نره.
و به كنار رودخانه مي رود تا اشكش سيلي شود و ...

[+] نوشته شده توسط ترنم در 9:37 AM | |

      تقسيم‌بندي انسان‌ها از ديدگاه دكتر شريعتي

                          

1-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند.بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است

3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم

4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

[+] نوشته شده توسط ترنم در 8:47 AM | |

      همه چیز به ما بستگی دارد

در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب­های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می­کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم روبدونیم وهمه تلاشمون دراین باشه که روزبه روزبهتربشیم.
لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او می­بایست نیکی را به شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می­کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی­اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهره­اش اتودها و طرح­هایی برداشت.
سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم­کم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده­پوش و مستی را در جوی آبی یافت.
از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی­فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوینچی از خطوط بی­تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، طرحی کشید.
وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه­ای از شگفتی و اندوه گفت:((من این تابلو را قبلاً دیده­ام))
داوینچی شگفت زده پرسید:  ((کجا؟))
- سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز می­خواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.
جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم، خودمون رو از دست می­دیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم.
به یاد یک بیت از مولوی می افتم که میگه:

ساعتــی میزان اینی، ساعتــی میـــــــــــزان آن
یک نفس میزان خود باش تا شوی موزون خویش

ماسه چهارم ازاصالت وجودی خودرابه قیمت شبیه شدن به دیگران ازدست میدهیم
به دنیا آمده­ای، درست مانند کتابی باز و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر
خالق سرانجام خود باش. همچون بذر بمانی و بمیری اما می­توانی گل باشی و بشکفی، می­توانی درخت باشی و ببالی

[+] نوشته شده توسط ترنم در 1:43 PM | |

     

 

سلام به تمامی دوستان

ببخشید چند وقتی در خدمت شما نیستم

با توجه به اتفاقات اخیر هم بعید میدونم  به این زودی مطلب جدیدی در وبلاگ قرار بدم

همه شما از وقایع بعد از انتخابات اطلاع دارید

از همه میخوام برای پیروزی حق بر باطل دعا کنید

آزادي يكي از بزرگ‏ترين ، اصیل ترین و عالي‏ترين

 

ارزش‏هاي انسانی است ؛ به تعبير ديگر ،

 

جزء معنويات انسان است ـ معنويات انسان ،

 

يعني چيزهايي كه مافوق حدّ حيوانيت اوست ـ

 

آزادي براي انسان ، ارزشي مافوق

 

ارزش‏هاي مادي است.

[+] نوشته شده توسط ترنم در 9:17 AM | |

      پاره آجر

http://www.imageurlhost.com/images/ip8i05dl7s8ab8tl6gjt.jpg

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

[+] نوشته شده توسط ترنم در 7:59 AM | |

      میهمان حضرت ابراهیم

حضرت ابراهيم (ع) تا مهمان بر سر سفره اش نمي نشست غذا نمي خورد. يك روز پيرمردي را پيدا كرد و از او خواست كه امروز بيا منزل من برويم و با هم غذا بخوريم.

پيرمرد دعوت ابراهيم را قبول كرد و به خانه آن حضرت آمد. ابراهيم (ع) فرمود سفره گستردند و چون اول بايد ميزبان دست به طعام دراز كند، حضرت خليل ، بسم الله الرحمن الرحيم گفت و دست به طعام برد، اما آن پيرمرد بدون اين كه نام خدا را ببرد شروع به خوردن طعام نمود.

ابراهيم فهميد كه پيرمرد كافر است ، روي خود را ترش كرد ، يعني اگر از اول مي دانستم كافر هستي دعوتت نمي كردم. پيرمرد هم غذا نخورد ، بر شتر خود سوار شده و به مقصد خود روانه شد.

خطاب رسيد: اي ابراهيم ! صد سال است او را با آن كه كافر است رزق و روزي مي دهم، تو يك لقمه نان از او دريغ داشتي؟

[+] نوشته شده توسط ترنم در 11:47 AM | |

      لباسهای کثیف

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!

مرد پاسخ داد:من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

[+] نوشته شده توسط ترنم در 10:24 AM | |

      مطالب پيشين


oiuhiuh Uu lug;ig center>
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده